Tuesday, November 27, 2007

دلبری


روا بود كه چنين بي حساب دل ببري؟

مكن كه مظلمه خلق را جزايي هست

تا نگاه ميكني،وقت رفتن است


Monday, November 26, 2007

ناز


چشمي است تورا كه نيم نازش

در حوصله جهان نگنجد

Sunday, November 25, 2007

ني شكسته




با اين دل ماتم زده آواز چه سازم
بشكسته ني ام بي لب دمساز چه سازم

در كنج قفس ميكشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

گفتم كه دل از مهر تو بر گيرم و هيهات
با اين همه افسون گري و راز چه سازم

خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم

گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز
با اشك تو اي ديده غماز چه سازم

تار دل من چشمه الحان خدايي است
از دست تو اي زخمه ناساز چه سازم

ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم

تصوير

زلال روشن چشمانش
آبشار کبود
که آیتی ست
به تصویر بیم و شرم و شکوه
نگاه ترد گوزنی ست
کز بلند ستیغ
در آب می نگرد
عبور سایه ی صیاد را
ز دامن کوه

شرط وحدت

گر جهان را نبودي اين آئين
كي گمان بردمي ز دشمن و دوست

خرد و داد از جهان گم شد
ورنه بودي همه جهان من و دوست

Saturday, November 24, 2007

عشق


اي سوخته ي سوخته ي سوختني

عشق آمدني بود نه آموختني

Thursday, November 22, 2007

سفر نامه باران


آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است

اعتراف


انکار عشق را
چنين که به سرسختی با سفت کرده ای
دشنه ئی مگر
به آستين اندر
نهان کرده باشی

که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگی شد

حكايت سنگ

من قبل از اين كه نوشتن سنگ را ياد بگيرم
پرتاب كرد ن
سنگ را ياد گرفتم
ا ينك كه مي گويم من
يعني ما
من قبل از اين كه نوشتن سنگ را
پرتاب كردن ... سنگ را
خُ ب! اين كار را هم اگر نميكردم
د يگر توي دستم
سنگ
ر و ي
سنگ بند نميشد

كودكي


به خانه می رفت
با کيف
و با کلاهی که بر هوا بود
چيزی دزديدی ؟
مادرش پرسيد
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کيفش را زير و رو می کرد
به دنبال آن چيز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خنديده بود

كيمياي سبز عشق


هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان و باغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این

خاكستر



به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدی را تصوير می کنيد
که ترسيمش سراسر خاك را خاكسترنمی کند ؟

چه بگويم


چه بگویم که دل افسردگی ات
از میان برخیزد؟
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن؟
سردی برف شبانگاهان را
که پر افشانده به دشت و دامن؟

Wednesday, November 21, 2007

چشم تو و ماه


بر شيشه،عنكبوت درشت شكستگي
تاري تنيده بود
الماس چشمهاي تو بر شيشه خط كشيد
وان شيشه در سكوت درختان شكست و ريخت
چشم تو ماند و ماه
وين هر دو دوختند،به چشمان من نگاه

يادگاري

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياوزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه
برتر از بي بقاي خاك

حكايت دل


دل به دست آر كه خلوتگه دلدار دل است
راز دار حرم و محرم اسرار دل است

دوش از روزنه ديده نظر ميكردم
ديدم از هر عملي عامل هر كار دل است

هر متاعي كه شود وارد بازار جهان
ديده دلال بود ليك خريدار دل است

چند از دست دلم ناله و فرياد كنم
با وجودي كه مرا ياور و غمخوار دل است

روز اول كه هوس كرد نمي دانستم
آنكه رسوا كندم عاقبت كار دل است


همه از غير بنالند و من از دست دلم
به خدا آنكه مرا كرد گرفتار دل است

ناگهان اهل دلي گفت كه هان سهو مكن

غير دل جمله به خواب اندر و بيدار دل است

ستارها


براي هر ستاره كه ناگهان
در آسمان غروب ميكند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آنكه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است

گهر

در دامن اين بحر فروزان گهري نيست
چون موج به اميد كه آغوش گشائيم؟

شمع و پروانه




شمع داني به دم مرگ ،به پروانه چه گفت؟
گفت:اي عاشق بيچاره فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت:طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

ميخانه




در ميخانه كه باز است چرا حافظ گفت؟


دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

پادشاه فصلها


باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد

باغ بي برگي
خنده اش خوني است اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش،مي چمد درآن
پادشاه فصلها،
پائيز

Tuesday, November 20, 2007

باران




واي باران باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست؟



***********

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست



تمنا


من تمنا کردم
که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگزکشت

قصه


امشب به قصه دل من گوش ميكني

فردا مرا چو قصه فراموش ميكني
**************
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش ميكني

چترها را بايد بست؟


چترها را بايد بست

................................................

ديدگاه


Wednesday, November 14, 2007

عشق بازي


بيا حواسمان را پرت كنيم
مال هر كي دورتر افتاد
عاشق تره
اول من
حواسم رو بده تا پرتش كنم

سخن اهريمن


گفته مي شد هر كه با ما نيست با ما دشمن است
گفتم آري اين سخن فرموده اهريمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوست اند
اي شما با خلق دشمن قلبتان از آهن است

دزد سيب


دزد سيب


تو به من خنديدي
ونمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
باغچه كوچك ما سيب نداشت

سيه چشم


سيه چشمي به كار چشم استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

بوسه باران


بوسه باران

****


بوسه راه خانه تو تا من است
بوسه رقص روح در جشن تن است

بوسه نقب عطر در شبهاي ماست
بوسه شهد عشق بر لبهاي ماست

بوسه سهم آدم ازعصيانگري است
بوسه تنها ارث حوا از پري است

بوسه استنساخ گل در نام ماست
بوسه تنها غنچه اندام ماست

وقت بوسيدن بدن رم ميكند
جسم ما جان را مجسم ميكند

بوسه را ديدم تن من آه شد
جسم جن و بوسه بسم الله شد

چون تو قرآن را تلاوت ميكني
بوسه حق را حلاوت ميكني

هوش دار اي عطر قرآن در شبت
بر لب الله مي مالي لبت

او ترا در حين هوهو بوسه زد
تا تو لب وا كرده اي او بوسه زد

چون دم شب زنده داران ميشود
در ملائك بوسه باران ميشود

صبح خلقت چيست جان بوسه اي
چيست آدم امتحان بوسه اي

بوسه نازل شد گل زمزم دميد
بوسه روحي در گل آدم دميد

ميوه نوزاد در بر بوسه ايست
اولين تمحيد مادر بوسه ايست

هرچقدر از بوسه واگويم كم است
بوسه فرق جانور با آدم است

چيست جسم بوسه جان انتظار
بوسه يعني نيست تن پايان كار

بوسه گاهي از غريو شادي است
بوسه گاهي رقص يك آزادي است

بوسه كودك بهار مادر است
بوسه مادر گلي خواب آور است

چون لب معشوق بر هم مي خزد
بوسه اي در خواب عاشق مي وزد

يك لب معصوم دائم در بهار
بوسه ميريزد به روي لاله زار

اين بهار خفته جوي بوسه ايست
اين گلستان گفتگوي بوسه ايست

غنچه را زين پس دل بلبل ببين
ازدحام بوسه را در گل ببين

گل به ذوق بوسه لب وا ميكند
بلبل اين جا ناله پيدا ميكند

تنگه لب زادگاه واژه هاست
بوسه تنها كوره راه واژه هاست

ناز لب عطر تكلم ميشود
بوسه زين رو گل تجسم ميشود

پس تكلم بند و بست بوسه ايست
پس كليد واژه دست بوسه ايست

بوسه ميرويد كه طنازي كنيم
روي لب رنگين كمان بازي كنيم


قلم واشك

قلم و اشك
***
با قلم ميگويم
اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟

Sunday, November 11, 2007

نشاني


خانه ي دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

وبه انگشت نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

ميروي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ سر به در ميارد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمان مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا

خش خشي مي شنوي

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر ميدارد از لانه ي نور

و از او مي پرسي

خانه ي دوست كجاست

Friday, November 9, 2007

بينش


جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ میزد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هو هو کرد
تاجری دسته چک اش را رو کرد

شاهكار

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی است

جهل


بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

Thursday, November 8, 2007

كاج زمستاني

از باغ ميبرند چراغاني ات كنند
تاكاج جشنهاي زمستاني ات كنند
***
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
***
يوسف به اين رها شدن ازچاه دل مبند
اين بار ميبرند كه زنداني ات كنند
***
اي گل گمان نكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
***
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
***
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست كه قرباني ات كنند
***
گريه هاي امپراتور
فاضل نظري


حق