از باغ ميبرند چراغاني ات كنند
تاكاج جشنهاي زمستاني ات كنند
***
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
***
يوسف به اين رها شدن ازچاه دل مبند
اين بار ميبرند كه زنداني ات كنند
***
اي گل گمان نكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
***
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
***
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست كه قرباني ات كنند
***
گريه هاي امپراتور
فاضل نظري