
Saturday, January 5, 2008
باران نرم نام تو
نام تو بر زبان من آمد زبانه شد
سيل گدازه هاي خروشان روانه شد
گفتم به خاك ،نام تو را، جنگلي سرود
گفتم به شعر ،نام تو را ، عاشقانه شد
گفتم به باد نام تو را گرد باد گشت
گفتم به رود نام تو را بي كرانه شد
گفتم به راه نام تو را رفت و رفت و رفت
گفتم به لحظه نام تو را جاودانه شد
اين حرفها كه همهمه اي در غبار بود
باران نرم نام تو آمد ترانه ترانه شد
قرار بيقراري
ذرات كائنات
به ديدار ژرف بين
هر يك گشوده پيش نگاه تو دفتري
گويد
قرار زندگي
. از بي قراري است
Thursday, January 3, 2008
دوست
چشمي دارم همه پر از ديدن دوست
با ديده مرا خوش است چون دوست در اوست
از ديده و دوست فرق كردن نتوان
يا اوست درون ديده يا ديده خود اوست
*******
اي دوست اي دوست اي دوست اي دوست
جور تو از آن كشم كه روي تو نكوست
گويند به من بهشت خواهي يا دوست
اي بيخبران بهشت با دوست نكوست
با چشمها
با چشم ها
ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيره های خواب
فرياد برکشيدم
اينک -»
چراغ معجزه
مردم
اينک -»
چراغ معجزه
مردم
تشخيص نيم شب را از فچر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد
در نيم پرده ی شب
« ! آواز آفتاب را
ديديم »
(گفتند خلق نيمی)
«! پرواز روشنش را. آری
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند
با گوش جان شنيديم »
«! آواز روشنش را
باری
من با دهان حيرت گفتم
ای ياوه »
ياوه
ياوه
خلائق
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان
« ! آواز آفتاب را
ديديم »
(گفتند خلق نيمی)
«! پرواز روشنش را. آری
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند
با گوش جان شنيديم »
«! آواز روشنش را
باری
من با دهان حيرت گفتم
ای ياوه »
ياوه
ياوه
خلائق
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان
نماز را
«! از چاوشان نيامده بانگی
●
هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد»
اين گول بين، که روشنی آفتاب را
« از ما دليل می طلبد
توفان خنده ها
«! از چاوشان نيامده بانگی
●
هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد»
اين گول بين، که روشنی آفتاب را
« از ما دليل می طلبد
توفان خنده ها
- خورشيد را گذاشته
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست
توفان خنده ها...
●
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست
توفان خنده ها...
●
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدمآنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود
احساس واقعيت شان بود
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدمآنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود
احساس واقعيت شان بود
با نور و گرميش
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود
ای کاش می توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند
●
افسوس
افسوس
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند
●
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش
می توانستم
می توانستم
بي همزباني
ما لب گشوده ايم صدا دير كرده است
در تارهاي حنجره مان گير كرده است
با اين كه آفتاب پرستيم رنگمان
در زير سايه هاست كه تغيير كرده است
مردي كه مملو از غم بي همزباني است
خود را درون آينه تكپير كرده است
انگشتهاي يخ زده تنها سه نقطه را
روي بخار پنجره تحرير كرده است
علي كريمي كلايه
Wednesday, December 26, 2007
روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونانکه بایدند
نه بایدهای ما
.
.
.
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمری است
لبخند لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه تقویم روزی
به نام روز مبادا نیست
.
.
.
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست
مثل همین روز های ماست
اما کسی چه میداند
شاید
امروز نیز
روز مبادا باشد
.
.
.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید های ما
هر روز بی تو روز مباداست
Monday, December 17, 2007
Tuesday, November 27, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)
